56

آواي اذان

آواي اذان

54

azanavaa.blogfa.com

53

سلام

آدرس وبلاگ آواي اذان به آدرس زير تغيير يافت .

آواي اذان

منتظر نظرات شما در وبلاگ جديد هستم.

7

چالش هاي زندگي ، روح ما را صيقل مي دهند.

رنج هاي زندگي ، زواياي پنهان وجود مارا آشكار مي كنند.

موانع زندگي، گام هاي ما را مستحكم مي كنند.

ناكامي هاي زندگي ، بردباري ما را وسعت مي دهند.

پس همه ي اين ناستوده ها ، ستودني اند.

همه اين تلخي ها واجد شيريني اند.

وهمه ي اين نيك هاي بدنما ، خود عامل رشد ، پختگي وشكوفايي اند.

ماهنامه پيوند-اسفند88-ص 14

کتاب وداستانی دیگر

سلام

خدمت دوستان وسروران عزیزم که گله  مند از فعال  وجذاب نبودن  آوای اذان بودند ، عرض کنم که موضوعات متعددی در ذهن دارم که می تواند همانند ماه های  ابتدایی شروع به کار آوای اذان ، بتواند رضایت خاطر شما را جلب نماید ولی باید به اطلاع برسانم که  ، در چند ماه اخیر  با ورود به فعالیت های دیگر- که به دعای شما ثمر بخش گردد - ، متاسفانه کمتر فرصت  تنظیم وارائه  پست ها را دارم. علی ای حال ، در هفته با چند پست کوتاه باز هم در خدمت دوستان هستم تا ان شاء الله در آینده موضوعات جذاب تری را روزانه  ، تقدیمتان کنم.

کتابی در دست مطالعه دارم تحت عنوان «داستانهای عصر رضا شاه» کتاب  زیبایی از« محمود  حکیمی»، سعی دارم داستانهایی از آن را در روزهای آینده  ، بنویسم.

 در داستان شماره یک از فصل دوم این کتاب آمده است:

«رضا شاه  قبل از رسیدن به قدرت وپهن کردن بساط دیکتاتوری ،  برای فریب مردم عوام  وجلب حمایت آنها حاضر بود هر کاری بکند. از جمله اینکه در دسته های سینه زنی وعزاداری شرکت می کرد .حسن اعظام قدسی که خود ناظر سینه زنی وی بوده است می نویسد:

« سردار سپه روز دهم محرم  ، عاشورا ، به همراه دسته قزاق با یک هیات از صاحب منصبان  در جلو و افراد با بیرق ها وکتل با نظم وتشکیلات  مخصوص از قزاقخانه  حرکت می کرد . این دسته  از میدان توپخانه  وخیابان ناصریه به بازار می آمد .صاحب منصبان در جلو ودر جلو آنها سردار سپه با یقه  ی باز وروی سرش کاه {حرکت می کرد}.غالب آنها بر سرشان گل زده بودند وپای برهنه وارد بازار شدند.

پر واضح است که مشاهده ی این حال در مردم خوش باور خالی از تاثیر نبود وشخص وزیر جنگ از این پس بین عامه ی مردم یک شخص مذهبی ومخصوصا پای بند به عزاداری که ایرانیان به آن خیلی علاقه مند  می باشند.

....

البته عوام  فریبی  های رضا  خان بی نتیجه نماند وچندی نگذشت که عده ی زیادی طرفدار او شدند وبه حمایتش شعار می دادند وفریاد می کشیدند.

محمد  تقی بهار درباره سادگی عوام می گوید:

از عوام است هر آن بد که رود  بر اسلام        داد از دست عوام

کار اسلام زغوغای عوام است تمام                داد از دست عوام

دل من خون شد در آرزوی فهم درست            ای جگر نوبت توست

جان به لب آمد ونشنید کسی جان کلام           داد از دست عوام

به هوای نفسی  جمله نمایند قعود                  آه از ین قوم عنود

به طنین مگسی جمله نمایند قیام                    داد از دست عوام

......»

كلبه كوچك

 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد . سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.

 او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ " صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن كشتي  مي آمد تا او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ " آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

حرکت برروی برگها

یه مطلب بسیار زیبا به همراه معرفی کتاب  که یکی از دوستان همیشگی (۱۳۶۷)در بخش نظرات پست قبل ارسال نمودند.

سلام،حالا که داری از کتابا خاطرات جنگ و تو وبلاگت میاری میخوام یه کتاب بهت معرفی کنم.کتاب خوبیه،خاطرات کوتاهی هم داره.اسمش هست:(ندای ارجعی).
بازنویسی از حسینعلی محمدی،
یکی از این خاطرات و من اینجا میارم اگه خوشت اومد بزار تو وبلاگ من سعی کردم کوتاه ترین خاطره رو انتخاب کنم.
داستان باران(مسعود رهبر):صفحه ی82.
عملیات کربلای10-کردستان
در این فصل و در این منطقه عملیاتی تمام برگ ها برروی زمین ریخته بود.حرکت از روی این برگ ها سر و صدای عجیبی را ایجاد می کرد اما گروهان باید از این محور و ناچارا از روی برگ ها عبور می کرد به نحوی که هیچ گونه صدایی ایجاد نشود تا مبادا دشمن از وجود ما مطلع شود و منطقه را زیر آتش خود بگیرد.برای بسیجیان این ممکن نبود مگر با خواست و لطف خداوند،نم نم باران و خیس شدن برگ ها باعث شد حرکت بدون سر و صدا صورت گیرد و تا ساعتی که بچه ها از تپه ها بالا می رفتند این لطف الهی همراه آنان بود.برادران تکبیر گویان پس از حمله به دشمن ارتفاعات دارزرین را فتح کردند.

تلگراف تلفن

 

روزگاری در دهکده ای دور دست،پیرمردی تنها زندگی می کردکه خیلی دلش می خواست زمینش زا شخم بزند وسیب زمینی بکارد.امام این کار برایش سخت وطاقت فرسا بود .تنها پسر او که می توانست در این حال کمکش کند از مدت ها پیش در زندان بود، پیر مرد نامه ای برای فرزندش نوشت ووضعیت  را برایش شرح داد.

پسر عزیزم

این روز ها حال وهوای بدی دارم چون گمان می کنم امسال نتوانیم مزرعه را شخم بزنیم. اصلا دلم نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد، مادر مرحومت زمان کاشت مزرعه را خیلی دوست داشت.

من که پیر ونا توان شده ام، تو هم که اینجا نیستی تا عصای دستم باشی، مطمئن هستم اگر در زندان نبودی کمک می کردی.

دوست دار تو پدر

درزمان کوتاهی یک تلگراف از زندان برای پدر آمد

«پدر تو را به خدا دست به زمین نزن ،شخم زدن را فراموش کن،من توی آن زمین ،اسلحه ها را مخفی کرده ام»

ساعت 4 روز بعد ماموران پلیس ایالتی ومحلی داخل مزرعه پیرمرد ریختند و همه جا راکندند، هنگام غروب بی آنکه چیزی پیدا کنند آن جا را ترک کردند ورفتند.پیرمرد که گیج شده بود ماجرا را برای پسرش نوشت واز او جاره جویی کرد.

پاسخ پسر این تلگراف کوتاه بود.

«حالا می توانی سیب زمینی ها ر ا بکاری پدر، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام دهم»

سکه طلا یا نقره!!!!

مردی هر روز در بازار گدایی می کرد ومردم هم اورا دست می انداختند.دوسکه به اونشان می دادند که یکی از طلا بود ودیگری از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد .هر روز گروهی زن ومرد می آمدند ودو سکه به او نشان می دادند ومرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا این که مرد مهربانی از را ه رسید واز این که مرد گدا را آن طور دست می انداختند ناراحت شد .در گوشه ای از میدان به سراغش رفت وگفت :هر وقت دو سکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار .این طوری هم پول بیشتری به دست می آوری وهم اینکه تو را دست نمی اندازند.

مرد پاسخ داد:حق با شماست اما اگر سکه طلا را بر دارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق ترم.شما نمی دانید تا حالا با این حقه چه قدر پول گیر آورده ام.

بنابرین همه ی  شما از او برتر بوده اید.

مردی از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خود  وهمراهانش را برای امام جعفر صادق(ع)تعریف می کردووی یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که چه مرد بزرگواری بود.ما به همسفری  مرد شریفی چون او مفتخر بودیم.هر کجا که برای استراحت فرود می آمدیم،او به سرعت به گوشه ای می رفت وسجاده ای را پهن می کرد وبه طاعت وعبادت مشغول می شد.

امام فرمودند: پس چه کسی کارهای او را انجام می داد وچه کسی  مرکب اورا تیمار می کرد.؟

آن مرد گفت:افتخار این کارها با ما بود. او فقط به عبادت وکارهای مقدس خویش مشغول بود.

امام فرمودند:بنابراین همه ی شما  از او برتر بوده اید.

 

 

به سوراخهای دیوار نگاه کن

در یکی از روستاهای ایتالیا ،پسر بچه شروری بود که دیگران را با حرفهای زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدر جعبه ای پر از میخ به پسر داد وبه او گفت:هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی ،یکی از میخ ها را به دیوار اصطبل بکوب .روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.پدر از او خواست که سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد ،کم کند .پسرک تلاشش را کرد وتعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کم تر وکم تر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد. چندی بعد او گفت :بابا همه میخ ها را از دیوار بیرون آوردم.

پدر ،دست پسرش را گرفت وبا هم به اصطبل رفتند. پدر نگاهی به دیوار انداخت وگفت:آفرین پسرم!کار خوبی انجام دادی ،اما به سوراخهای دیوار نگاه کن،دیوار دیگر مثل گذشته صاف وتمیز نیست. وقتی تو عصبانی  می شوی  وبا حرف هایت دیگران را می رنجانی ،آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند.

 

نگاه ، از پایین به بالا یا از بالا به پایین

مورچگان را حتما دیده اید که چگونه باری چند برابر وزنشان حمل می کنند وپیوسته به زمین می اندازند ودوباره بر می دارند. یا با تغییر جهت های نادرست ، راه رفته را تکرار می کنند ! زیاد کار می کنند ، اما زیبا کار نمی کنند .بار گران بر می دارند ، اما بار گرانبها بر نمی دارند .دلیل آن به ریز بودن اندام مورچگان نیست ، بلکه به شیوه ونوع نگاه آنان است. مورچگان از پایین به بالا نگاه می کنند . در نتیجه همه چیز را نمی بینند  ولذا نمی توانند بهترین راه حل را تشخیص دهند . به ناچار  با اتخاذ راه حل های گوناگون ولی نا مناسب ، پیوسته تجربه ها را تکرار می کنند .

مرغابیان را تماشا کرده اید؟ به نوع نگاهشان نیز دقت داشته اید؟ به خصوص در ایام مهاجرت  وکوچ ، که چگونه یک مرغابی در جلو ودسته های دیگر پشت سر او ردیف شده اند وفرسنگ ها راه را از میان صدها دام ودد پرواز می کنند وسرانجام به مقصد می رسند . مرغابیان با گردن دراز ونگاه تیز واز بالا همه چیز را وارسی می کنند وارتباطات  ومناسبات بین اجزا را به خوبی تشخیص می دهند.

اگر می خواهیم همه چیز را درست ببینیم وعادلانه قضاوت کنیم ، گردنی چون مرغابیان باید داشته باشیم.

 

من هر آن چه در توان داشته ام ، انجام داده ام

آخرین نطق پاستور

در هر حرفه ای که هستید ، نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید ونه بگذارید بعضی لحظات تاسف بار ....، شما را به یاس وناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها وکتابخانه ها یتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید، برای یادگیری وخود آموزی چه کرده ام؟... وسپس که پیشتر  می روید، بپرسید من برای کشورم چه کرده ام؟ واین پرسش را آنقدر ادامه بدهید تا به این احساس شادی بخش وهیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت واعتلای بشریت داشته اید.اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان  بدهد ، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم، هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با  صدای بلند بگوییم:

من هر آن چه در توان داشته ام ، انجام داده ام.

شن وسنگ

دو دوست در بیابانی عبور می کردند. در نقطه ای از راه ، بینشان  مشاجره ای در گرفت ویکی از آن دو ، به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود ، آزرده شد وبدون آن که چیزی بگوید ، روی شن ها نوشت:«امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد»

دو دوست به راه خود ادامه دادند وبه مردابی رسیدند . تصمیم گرفتند آب تنی کنند .دوستی که سیلی خورده بود، کنار مرداب در گل ولای فرو رفت ودر حال فرو رفتن بود که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن ، دوست نجات یافته روی سنگ نوشت :«امروز بهترین دوست من ، مرا نجات داد.»

دوستی که سیلی زده وسپس جان اورا نجات داده بود، از او پرسید:«وقتی من تو را آزردم ،تو آن را روی شن نوشتی وحالا روی سنگ می نویسی .چرا؟»

دوست دیگر گفت:«وقتی کسی ما را می آزارد ، باید روی شن بنویسیم. جایی که باد فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما خوبی کرد، باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند.»

همچون عقابی کوچک

روزی سرخپوستی تنها در جنگل گردش می کرد که تخم عقابی را در زمین دید .به خیال این که تخم مرغ معمولی است،آن را در لانه یک مرغ گذاشت. جوجه عقاب نیز همانند دیگر مرغ ها از تخم بیرون آمد ومانند آنها شروع به راه رفتن ودانه چیدن کرد.

یک روز زیبای بهاری ،عقاب کوچولو که اندکی بزرگتر شده بود ،متوجه پرنده ی زیبا وبا شکوهی شد که در پهنه آسمان پرواز  می کرد. پرسید:«این چه پرنده ای است ؟مرغ با مهربانی پاسخ داد :این عقاب است ،زیباترین وقویترین پرنده دنیا!عقاب کوچک با خود اندیشید که چقدر خوب بود اگر او هم عقاب بود واینگونه توانمند وبا شکوه پرواز می کرد. اما چون باور داشت که یک جوجه مرغ معمولی است ، خیلی زود همه چیز را فراموش کرد وبه دانه چسدن مشغول شد وتمام عمر را هم چون مرغ خانگی سپری کرد.

از داستانهای فولکلوریک سرخپوستان آمریکا

نتیجه:چه بسیار از ما انسانها که مانند این عقاب کوچک هستیم!سرشار از نیروها واستعدادهای خارق العاده وکشف نشده که در صورت شکوفایی وعملی شدن آنها ،هم خود وهم جامعه از آن استفاده های فراوان خواهیم کرد.

برداشت از کتاب :به خودتان احترام بگذارید.

دردسر کامپیوتر

روزی مردی به سفر میرود وبه محض ورود به اتاق هتل ،متوجه می شود که هتل، به کامپیوتر مجهز است .تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند.نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشکال می شود وبدون این که متوجه شود نامه را می فرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش برگشته بودبا این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود ،تا ایمیلهای خود را چک کند.

اما پس از خواندن نخستین نامه  غش می کند وبر زمین می افتد.پسر او باعجله به سمت اتاق مادرش می رود ومادرش را نقش بر زمین می بیند ودر همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد.

گیرنده:همسر عزیزم

موضوع:من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی ،راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند وهر کسی به اینجا میاد می تونه  برای عزیزانش نامه بفرسته .من همین الان رسیدم وهمه چیز را چک کردم .

همه چیز برای ورود تو روبه راهه. فردا می بینمت.امیدوارم سفر توهم مانند سفرمن بی خطر باشه.وای چه قدر  اینجا گرمه!!!!.

جعبه ای پر از میخ

در یکی از روستاهای ایتالیا ،پسر بچه شروری بود که دیگران را با حرفهای زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدر جعبه ای پر از میخ به پسر داد وبه او گفت:هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی ،یکی از میخ ها را به دیوار اصطبل بکوب .روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.پدر از او خواست که سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد ،کم کند .پسرک تلاشش را کرد وتعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کم تر وکم تر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد. چندی بعد او گفت :بابا همه میخ ها را از دیوار بیرون آوردم.

پدر ،دست پسرش را گرفت وبا هم به اصطبل رفتند. پدر نگاهی به دیوار انداخت وگفت:آفرین پسرم!کار خوبی انجام دادی ،اما به سوراخهای دیوار نگاه کن،دیوار دیگر مثل گذشته صاف وتمیز نیست. وقتی تو عصبانی  می شوی  وبا حرف هایت دیگران را می رنجانی ،آن حرف ها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند.

 

تغییر زندگی

در زمانهای گذشته ،حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده گذاشت وبرای مشاهده  ی  عکس العمل مردم شهرش ،خود را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان وندیمان شهر بی  تفاوت از کنار آن می گذشتند ، بسیاری هم غرولند می کردند که :این  چه شهری است که نظم ندارد ؟! حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است!و... اما هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.

نزدیک غروب ،یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بود ،نزدیک تخته سنگ شد. بار هایش را زمین گذاشت وبه هر زحمتی بود ، آن را از وسط جاده برداشت وکناری قرار داد. ناگهان جای تخته سنگ کیسه ای دید.کیسه را برداشت وباز گرد  وداخل آن سکه های طلا ویک یادداشت پیدا کرد.

حاکم  شهر در آن یادداشت نوشته بود:

برداشتن هر سد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییر  زندگی انسان باشد.

 

دندان درد

ادامه نوشته