روزی سرخپوستی تنها در جنگل گردش می کرد که تخم عقابی را در زمین دید .به خیال این که تخم مرغ معمولی است،آن را در لانه یک مرغ گذاشت. جوجه عقاب نیز همانند دیگر مرغ ها از تخم بیرون آمد ومانند آنها شروع به راه رفتن ودانه چیدن کرد.

یک روز زیبای بهاری ،عقاب کوچولو که اندکی بزرگتر شده بود ،متوجه پرنده ی زیبا وبا شکوهی شد که در پهنه آسمان پرواز  می کرد. پرسید:«این چه پرنده ای است ؟مرغ با مهربانی پاسخ داد :این عقاب است ،زیباترین وقویترین پرنده دنیا!عقاب کوچک با خود اندیشید که چقدر خوب بود اگر او هم عقاب بود واینگونه توانمند وبا شکوه پرواز می کرد. اما چون باور داشت که یک جوجه مرغ معمولی است ، خیلی زود همه چیز را فراموش کرد وبه دانه چسدن مشغول شد وتمام عمر را هم چون مرغ خانگی سپری کرد.

از داستانهای فولکلوریک سرخپوستان آمریکا

نتیجه:چه بسیار از ما انسانها که مانند این عقاب کوچک هستیم!سرشار از نیروها واستعدادهای خارق العاده وکشف نشده که در صورت شکوفایی وعملی شدن آنها ،هم خود وهم جامعه از آن استفاده های فراوان خواهیم کرد.

برداشت از کتاب :به خودتان احترام بگذارید.