تلگراف تلفن
روزگاری در دهکده ای دور دست،پیرمردی تنها زندگی می کردکه خیلی دلش می خواست زمینش زا شخم بزند وسیب زمینی بکارد.امام این کار برایش سخت وطاقت فرسا بود .تنها پسر او که می توانست در این حال کمکش کند از مدت ها پیش در زندان بود، پیر مرد نامه ای برای فرزندش نوشت ووضعیت را برایش شرح داد.
پسر عزیزم
این روز ها حال وهوای بدی دارم چون گمان می کنم امسال نتوانیم مزرعه را شخم بزنیم. اصلا دلم نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد، مادر مرحومت زمان کاشت مزرعه را خیلی دوست داشت.
من که پیر ونا توان شده ام، تو هم که اینجا نیستی تا عصای دستم باشی، مطمئن هستم اگر در زندان نبودی کمک می کردی.
دوست دار تو پدر
درزمان کوتاهی یک تلگراف از زندان برای پدر آمد
«پدر تو را به خدا دست به زمین نزن ،شخم زدن را فراموش کن،من توی آن زمین ،اسلحه ها را مخفی کرده ام»
ساعت 4 روز بعد ماموران پلیس ایالتی ومحلی داخل مزرعه پیرمرد ریختند و همه جا راکندند، هنگام غروب بی آنکه چیزی پیدا کنند آن جا را ترک کردند ورفتند.پیرمرد که گیج شده بود ماجرا را برای پسرش نوشت واز او جاره جویی کرد.
پاسخ پسر این تلگراف کوتاه بود.
«حالا می توانی سیب زمینی ها ر ا بکاری پدر، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام دهم»
سلام . سلامی به بلندای کهرو .آوای اذان وبلاگی است از روستای اذان از استان اصفهان ، که سعی دارد همراه با مطالب گوناگون، در معرفی روستای اذان نیز تلاش کند. دیاری که همچون صدف ،مروارید سبز امامزاده سیده صالحه خاتون را در آغوش گرفته ،واردیبهشتش مملو از عطر گل محمدی وآبانش ، ارغوانی رنگ با گلهای زعفران است.