1

...آهنگران پشت میکروفن ایستاد وآرام شروع کرد:«السلام علیک یا ابا عبدالله» وناگهان زد زیر گریه .ناله حسین(علم الهدی) وعباس بلند شد .آهنگران چشمانش را بست وشروع به خواندن کرد. حال وهوای تلخ او ، صدایش را دلنشین تر کرده بود .حسین بارها او را تشویق به نوحه خوانی کرد ه  وامیدوار بود که استعداد نهفته او را شکوفا کند.صدای اوبرای مردم اهواز آشنا بود.آهنگران از عزاداران خواست که سینه بزنند .مجلس شور وحال عجیبی پیدا کرده بود.

پاسی از شب گذشته ، مسجد را ترک کردند وبه استراحت گاه سپاه دزفولرفتند. صبح که آماده رفتن به اهواز می شدند ، یک روحانی وارد اتاقی شد که آنها به اتفاق چند پاسدار در آن صبحانه می خوردند .روحانی قبل از دیگران سلام داد وخیلی آرام گفت : « بین شما کسی هست که بخواهد به اهواز برود؟ من اتومبیل ندارم.»

حسین متعجب به او خیره شد .زبانش بند آمده بود « درست می بینم ؟ آقای خامنه ای!

.......

2

صفحه 302 کتاب سفر سرخ (براساس زندگی شهید حسین علم الهدی) نوشته نصرت الله محمود زاده